‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۴ خرداد ۲۱, شنبه

در پس تاریكی هیچ نیست جز شهامت ما!

لای فضای تنگ صندلی‌های اتوبوس مسیر تهران-اصفهان كه به‌قاعده باید دست‌كم فضائی برای نشستن یك نفر انسان میانه‌اندام داشته باشد گرفتار شده بودم. برای فراموشی آن لحظه‌های طاقت‌فرسا سرگرم خواندن كتاب شدم كه با گذشت دو ساعت متوجه چشم‌درد و به دنبال آن سردرد خود شدم. چاره‌ای نبود. چشم از كتابی كه می‌خواندم برداشتم و به صفحه تلویزیون روبرویم خیره شدم. برای سرگرم كردن مسافران و گذران وقت (یا بهتر بگوییم تلف كردن وقت) فیلمی پخش می‌شد كه من تا آخر آن نفهمیدم انگیزه‌ی كارگردان و تهیه‌كننده از ساختن و به تصویر كشیدن چنین مضمون احمقانه‌ای چه بود؟ داستان به جنایت‌های دیوانه‌ای می‌پرداخت كه اگر چه در نگاه مردم روستا دیوانه‌ای رقاص بود اما در واقع قاتلی تمام عیار بود كه نوعروسان را در شب عروسی می‌ربود و به طرز فجیعی به قتل می‌رساند. انگیزه‌ی او نیز به‌ظاهر ناكامی در وصال به یكی از دختران آن روستا بود كه او را به قتل آن دختر بی‌گناه و از پس آن، ادامه‌ی جنایت با نو‌عروسان دیگر كشانده بود.