۱۳۸۴ اردیبهشت ۱۰, شنبه

آن كار گفتنی نیست، این نام رفتنی نیست

گزارشی كه پیش روی شماست، سرانجام با دو روز تأخیر در روزنامه‌ی اقبال منتشر شد. پس از ارسال گزارش، در تماسی كه با یكی از مسؤولان روزنامه داشتم ایشان ضمن ابراز تردید در مورد انتشار چنین گزارشی، از حساسیت فراوان بر روی نام "گنجی" خبر داد. اما به ظاهر سرانجام این گزارش از تیغ تیز "تئوری بقا" به سلامت عبور كرده است. به نوبه‌ی خویش به تمامی وب‌نگارانی كه در این حركت جمعی شركت جستند تبریك می‌گویم. متن گزارش را در اینجا آورده‌ام با این توضیح كه دوستان وب‌نگار مرا از رعایت اخلاق وب‌نگاری و لینك به انبوه وبلاگ‌ها معاف دارند.
*****
نوروز 84 به جز تبریك‌های نوروزی و شكایت از وزش باد خزان به جای نسیم بهار، رنگ و بوی دیگر داشت. یادداشت عطاءالله مهاجرانی در وبلاگ شخصی‌اش به نام «بوی عیدی، بوی سیب» كه به پاسداشت 5 سال مقاومت اكبر گنجی اختصاص یافته بود، بازتاب گسترده‌ای در وبلاگ‌شهر داشت. مسعود بهنود در یادداشت كوتاهی با عنوان نوستالژیك «صدای سرفه‌های تاریخ» و با اشاره به یادداشت مهاجرانی، یاد گنجی را گرامی داشت. مسعود برجیان نیز در همان ایام با یادداشت «گنجی و رنجی مدام» ضمن بزرگداشت او، به تفاوت‌های گنجی و دیگر زندانیان پرداخت. اما گوئی قرار نبود حمایت از گنجی به این چند یادداشت، محدود شود.
با فرا رسیدن سوم اردیبهشت سالروز به زنجیر كشیده شدن گنجی، انتشار دو یادداشت دلنشین و مؤثر از وحید پوراستاد (آیا كسی به یاد اكبر گنجی هست؟ و تولد شش سالگی) نه تنها در میان مخاطبان روزنامه اقبال كه در میان وب‌نگاران نیز بازتابی در خور یافت. در كنار این استقبال كم‌نظیر، یادداشت‌هائی با همین مضمون از نویسندگان وبلاگ‌های ف.م.سخن، تارنوشت، روح بلاگر، نی‌لبك، در جدال با خاموشی، شادی شاعرانه، توفان خنده‌ها و مسعود بهنود به همراه بیانیه گزاشگران بدون مرز منتشر شد كه همگی یاد گنجی را گرامی داشته و خواستار آزادی‌اش شده بودند و در برخی از آنها به نوشته‌های دیگران نیز اشاره شده بود.
اما در این میان نویسندۀ وبلاگ افسون فسرده پیشنهاد داد حركتی جمعی همانند تغییر نام وبلاگ‌ها به «امروز» صورت گیرد و هفته‌ای در وبلاگستان به بزرگداشت اكبر گنجی اختصاص یابد تا هم اعلام همراهی و یكدلی با او باشد و هم مجامع حقوق بشری و بین‌المللی را بار دیگر متوجه قدیمی‌ترین زندانی سیاسی-مطبوعاتی ایرانی كند. نویسندۀ این وبلاگ كه یادداشت خود را با بیتی از مولانا (من مست و تو دیوانه، ما را كه برد خانه/ صد بار تو را گفتم كم خور دو سه پیمانه) آغاز كرده بود، در پایان پیشنهاد خود آورده بود: «ما حق نداریم اكبر گنجی را فراموش كنیم».
برخلاف تردید نویسنده در پاگیری این حركت جمعی، پیشنهاد او با استقبال گسترده وب‌نگاران مواجه شد. نویسنده وبلاگ ف.م.سخن با نگارش یادداشتی رسماً اعلام كرد كه تا یك هفته نام وبلاگ خود را به اكبر گنجی تغییر خواهد داد. به دنبال این یادداشت تغییر نام وبلاگ‌ها به سرعت آغاز شد؛ ملاحسنی در كانادا، منتقد، افسون فسرده، پارسا نوشت، فانوس، تارنوشت، سایه‌آبی، پیام ایرانیان، گوشزد، حسین خداداد، سرزمین آفتاب، یك قطره، گردباد، نی‌لبك و ‌روزگار ما بلافاصله نام وبلاگ‌های خود را عوض كردند. این‌بار اما بر خلاف حركت‌های پیشین، هر كس بنا به ذوق و سلیقه‌ی خویش و با عبارتی خاص، نام گنجی را بر وبلاگ خویش می‌نهاد: «اكبر گنجی پرتوی بر تاریكخانه‌ی اشباح، اكبر گنجی نغمه‌ی ناقوس معبد آزادی، اكبر گنجی قربانی كینه‌ی عالیجناب، تا تیغ قلم بر تن اشباح نشیند گنجی ننشیند» گروهی از عباراتی است كه وب‌نگاران بر بلندای وبلاگ‌های خویش درج كردند. پیشنهاد انتشار برخی یادداشت‌های گنجی و مانیفیست جمهوری‌خواهی او نیز از جانب برخی نویسندگان مطرح شد كه لینك به مانیفیست او با استقبال مواجه شد.
چون همه‌ی حركت‌های جمعی، این هماوائی نیز به مركزی برای بازتاب روند حمایت وب‌نگاران نیاز داشت. مجید زهری مدیر وبلاگ گروهی خبرچین با جمع آوری اسامی وبلاگ‌هائی كه برای بزرگداشت گنجی، نام وبلاگ خود را تغییر داده‌ یا یادداشتی نوشته بودند به گسترده شدن این حركت یاری رساند. نه تنها وبلاگ خبرچین كه وبلاگ‌های در جدال با خاموشی، حسن درویش پور، تارنوشت، ف.م.سخن و مجید زهری با انتشار و تكمیل این لیست یا لینك به عناوین یادداشت‌های وب‌نگاران به پوشش خبری این رویداد پرداختند.
اما تنها یك روز پس از اعلام تغییر نام وبلاگ‌ها و آغاز این حركت جمعی، انتشار یك خبر، وبلاگ‌شهر را در بهت و حیرت فرو برد. سایت خط نهم خبر از دیدار اكبر گنجی و هاشمی رفسنجانی در آخرین مرخصی گنجی می‌داد. در این خبر آمده بود، گنجی و هاشمی در نشستی در مورد جایگاه هاشمی در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو گفتگو كرده‌اند. نیز ادعا شده بود گنجی در پاسخ به تعجب برخی از دوستانش از این دیدار پاسخ داده است: «من كتاب‌های عالیجناب سرخپوش و خاكستری را برای دفاع از هاشمی نوشته‌ام نه تخریب او» واكنش تند وب‌نگاران به انتشار این خبر و به كار بردن تعبیر "طنز آلود"‌ در مورد متن آن، در عمل مانع از اثرگذاری این خبر شد.
این حركت جمعی كه همچنان ادامه دارد البته بدون اعتراض و انتقاد نیز نبود. از یاد بردن سایر زندانیان سیاسی یا مطبوعاتی، غیبت برخی وب‌نگاران حامی دكتر معین در این حركت و ناامیدی از فرجام حركت‌های اینچنینی، بخش عمده انتقادها را تشكیل می‌داد. مهمترین انتقاد اما در وبلاگ زنانه‌ها مطرح شد. نویسنده این وبلاگ در یادداشتی با عنوان «بدبخت ملتی كه نیاز به قهرمان دارد» ضمن حمایت از جوهر این همآوائی، از قهرمان‌سازی وب‌نگاران انتقاد كرد و از آنان دعوت كرد به جای ستایش گنجی از او قدردانی كنند. اما آنچنان كه از یادداشت‌های متعدد وب‌نگاران به ویژه یادداشت‌های مجید زهری و وبلاگ شادی شاعرانه برمی‌آید سودای هیچ‌یك از وب‌نگاران قهرمان‌تراشی نبوده است. هدف این حركت جمعی تنها حمایت از حقوق ابتدائی یك انسان عنوان شده كه نه فقط به خاطر بیان عقیده و نظر كه به علت دفاع از دگراندیشی و دگرباشی و افشاگری در مورد قاتلانی كه انسان و اندیشه را برابر می‌دانند و اندیشه‌های غیرخودی را برنمی‌تابند، به زندان گرفتار آمده است، همین نكته و نیز تأثیرگذاری نامحدود نگاشته‌های گنجی در عرصه سیاسی ایران، تفاوت آشكار او با تمامی زندانیان سیاسی-مطبوعاتی دیگر است. تفاوتی كه او را شایسته چنین حمایت جمعی می‌سازد.

۱۳۸۴ اردیبهشت ۵, دوشنبه

تا تیغ قلم بر تن اشباح نشیند، «گنجی» ننشیند

سوم تا پنجم اردیبهشت ماه هر سال، یادآور روزهای سیاهی در تاریخ این خاك هستند. روزهائی كه با به زنجیر كشیدن اكبر گنجی، روزنامه‌نگار حق‌طلب ایرانی به بهانه شركت در كنفرانس برلین آغاز می‌شود و با بزرگترین هجوم علیه مطبوعات پایان می‌یابد. 5 سال از آغاز زندانی شدن اكبر گنجی گذشته است. سرفه‌های خشك او در زمان آغاز بازداشت اكنون به بیماری آسم مبدل گشته است. دریغا كه بیماری او نیز چون پرتوافكنی‌هایش بر تاریكخانه‌ی اشباح با انكار مواجه می‌شود. گنجی در این 5 سال 50 روز، آری تنها 50 روز را در كنار خانواده گذرانده است. گنجی با آگاهی تمام به آنكه قلم زدن در راه افشای تاریكخانه‌ی اشباح "بازی با مرگ" است نوشتن را آغاز كرد و جاودانه شد. جز او چه كسی یارای نوشتاری از این دست را داشت؟ جز او چه كسی "سر سودائی" و "بی‌خویشتن" داشت؟
پنج سال گذشت؛ در تمام لحظه‌هائی كه او تاوان پرسش‌گری را می‌پرداخت چقدر به یاد او بودیم و تا چه حد در تداوم راهش كوشیدیم؟ تعهد ما برای پاسداشت میراث او كدام نوشته و مقاله و یادداشت را آفرید؟
آری، پنج سال پراندوه از پی هم آمدند و رفتند اما گنجی بازنگشت. اما گنجی همچنان زنده است. مقاومتش در برابر پوشیدن لباس زندان، فریاد اعتراضش به معرفی او به عنوان یك زندانی و مجرم، دفاع تاریخی‌اش در دادگاه، قامت ایستاده و استوارش، لبخند سرورانگیزش برای به فرجام رساندن رسالت تاریخی‌اش، گفتگوهایش با نماینده حكومت و در برابر آنكه او را به بند افكند، همه و همه برگ‌هائی نازدودنی در تاریخ رویش و پویش اصلاح‌گرایانه در این سرزمین هستند. او حتی هیچ‌گاه بر خاتمی خُرده نگرفت كه چرا جز شرمندگی، گامی در راه آزادی او برنداشته است.

آری گنجی زنده است تا تاریخ زنده است، تا قلم زنده است، تا حقیقت زنده است، تا انسان زنده است؛ آری گنجی زنده و جاوید خواهد ماند.



در همین زمینه:

گنجی و رنجی مدام – مسعود برجیان
آیا کسی به یاد اکبر گنجی هست!؟ - وحید پوراستاد؛
گنجی زنده است! - سید سام‌الدین ضیائی؛
اندیشه های در بند ... - پویا؛
روایت تصویر - ف. م. سخن؛
آن روزتلخ فراموش نشدنی - یادداشت‌های یک روح بلاگر در برزخ؛
بیانیه‌ی گزارش‌گران بدون مرز - بخش فارسی گروه گزارش‌گران بدون مرز؛
تولد شش سالگی! - وحید پوراستاد؛
به یاد اکبر - نیک‌آهنگ کوثر؛
ترانه‌ی بزرگترین آرزو برای اكبر گنجی - در جدال با خاموشی؛

۱۳۸۴ اردیبهشت ۳, شنبه

معرفی كتاب «جامعه شناسی نخبه‌كُشی»

كمتر ایرانی اهل فكری است كه به مسائل سیاسی علاقمند باشد اما كتاب «جامعه شناسی نخبه‌كُشی»[1] را نخوانده و چند روزی در اعماق حقایق تلخ این كتاب، حیران و درمانده و سرگردان نشده باشد. اما از آنجا كه كم نبوده‌اند دوستانی كه حتی نام كتاب را نشنیده‌اند، چند كلمه‌ای راجع به این كتاب پرمحتوا می‌نویسم، زیرا از نگاه این قلم هر ایرانی دردمندی كه در سودای اصلاح جامعه پیرامون خویش یا فهم روابط ساختاری اجتماع ایران است، پیش از هر چیز باید به مطالعه‌ی این اثر گرانمایه بپردازد تا قبل از جستجوی "درمان"، "درد واقعی و كهنه" را با تمام ابعاد خویش بشناسد آنگاه در فكر چاره و درمان شود.

نویسندۀ كتاب، خود مدعی است كه كتاب را برای مطالعه علاقمندان به مسائل سیاسی و دانشجویان نگاشته است و هرگز نباید انتظار یك اثر پژوهشی و پرمایه را از آن داشت، با این حال منابع فراوان كتاب نشان می‌دهد كه نویسنده تا چه حد برای پاسخ به پرسشی كه در ابتدای كتاب آمده، به تحقیق و جستجو و تحلیل پرداخته است. نویسنده با طرح این پرسش كه چرا تلاش‌های صد ساله‌ی ایرانیان برای تحقق دموكراسی و آزادی و پیشرفت در كشور به شكست انجامیده و از پس هر حركت اصلاحی بار دیگر استبداد و دیكتاتوری روئیده است وارد بحث می‌شود. كتاب نشان می‌دهد كه برخلاف تصور بسیاری از فعالان سیاسی، ریشه‌ی مشكلات عمیق سیاسی و توسعه‌نیافتگی ایران، بیش از آن مرهون "حاكمان بی‌كفایت" باشد محصول طبیعی "فرهنگ استبداد زده‌ی" و "نهاد دلال‌صفت و تنبل" ایرانی است. فرهنگی كه در ذات خویش میل به دیكتاتوری و استبدادپذیری و فرار از سستی و درآویختن با مشكلات و امید به منجی و قهرمان را توأمان دارد.

نویسنده، كتاب را با شرحی از فرهنگ اقتصادی ایران و علاقه‌ی ایرانیان به كسب درآمد آسان و بی‌دردسر و كشش آنها به سوی دلالی و خرید و فروش بی‌زحمت آغاز می‌كند. آنگاه به مقایسه وضعیت ایران همزمان با تحولات اروپا می‌پردازد و ثابت می‌كند در زمانی كه عصر نوزایش در تمامی ابعاد فكری و مادی در اروپا آغاز شده بود ایرانیان تا چه حد در انحطاط و عقب‌ماندگی ذهنی دست و پا می‌زدند. در این بخش هم به كنش شاهان و هم به واكنش مردم پرداخته می‌شود و نشان می‌دهد مسیر پیموده شده توسط هر دو طرف، فرسنگ‌ها با تحولات اروپا فاصله داشته است. فاصله‌ای كه حتی مقایسه‌ی این دو را بی‌معنی می‌سازد!

نگارندۀ كتاب معتقد است حكومت نه نهادی برای تدوین قانون مناسب برای ادارۀ جامعه و حل مشكلات آن كه نهادی برای رسمیت بخشیدن به روابطی است كه در بطن جامعه در جریان است، روابطی كه در این فرآیند "قانون" نام می‌گیرند. همین روابط متقابل و مناسبات وابسته به یكدیگر است كه ساختار واقعی قدرت را تعیین می‌كند. ساختاری كه ممكن است در هر زمان به شكلی درآید بی‌آنكه محتوا و واقعیت درونی آن متحول شود. درست به همین دلیل است كه حكومتی نظیر قاجاریه تنها می‌تواند در كشوری چون ایران سر برآورد و پایدار بماند نه در كشوری چون آلمان یا انگلستان و از همین روست كه مترقی‌ترین قانون‌ها نیز نتوانسته است این ملت را از منجلاب عقب‌ماندگی نجات دهد!

پدید آورندۀ اثر با ارائه‌ی دلیل و برهان، رمز تداوم عقب‌ماندگی ایران علی‌رغم وارد كردن انبوهی از "مظاهر تكنولوژی"‌غرب را در فقدان فرهنگ اجتماعی "تولید و نوآوری" می‌داند. فرهنگی كه حتی توانائی مصرف صحیح كالاها و محصولات صنعتی و كلیدی غرب را نداشته است چه رسد به آنكه انگیزه‌ای برای تولید یا تحول و یا اختراع و اكتشاف در ذهن او ایجاد شود. از نظر او، ایرانی، انسان رفاه‌طلب و كم‌حوصله‌ای است كه حاضر نیست كمترین سختی را در راه آسایش خویش یا پیشرفت جامعه به جان بخرد. نویسنده، فقدان روح فعالیت جمعی، بوروكراسی كارآمد و راحت‌طلبی و مقام‌جوئی را از جمله آفات عقب‌ماندگی ایرانیان می‌داند و اذعان می‌كند كه حتی تحول شكلی ساختار حكومت در زمان قاجاریه و شكل‌گیری نخستین اداره‌ها در كشور برای اشغال كردن پست‌ها توسط متنفذان و نورچشمی‌های "ایل"‌ بوده است و نه ایجاد یك بوروكراسی كارا كه لازمه‌ی یك جامعه صنعتی است، جامعه‌ای كه در آن تك‌تك افراد وظایف مشخص و تعریف‌شده‌ای در برابر اجتماع دارند و بسیاری از خدمات از طریق همین بوروكراسی ارائه می‌شود.

كتاب در 90 صفحه‌ی نخست كه فصل نخستین كتاب نیز است، خواننده را با زیر و بم فرهنگ منحط ایران در تمامی ابعاد، بی‌تعصب و غرض‌ورزی روشنفكرمآبانه، آشنا می‌كند. خواننده در پایان فصل درمی‌یابد مباهات و افتخار به كوروش و داریوش كبیر و تمدن ایرانیان در آن زمان، خیالی خام بیش نیست زیرا ایرانیان امروز و آنها، تنها در "نام"‌با یكدیگر اشتراك دارند و نه هیچ ویژگی دیگر!
سه فصل دیگر كتاب كه حدود 130 صفحه را به خود اختصاص داده است به بررسی زندگی قائم‌ مقام فراهانی، امیر كبیر و دكتر مصدق و حوادث هم‌دوره با هر سه می‌پردازد تا اثبات كند كشته شدن هر سه، نمود عملی انحطاط تاریخی-فرهنگی ایرانیان و محصول طبیعی منش آنهاست و سهم این عامل بسیار فراتر از توطئه دربار یا كشورهای خارجی است.
این كتاب برخلاف حجم اندك و نثر نه چندان گیرای خویش، نكته‌های نغر و جذاب و كلیدی بسیاری را در لابلای تك‌تك جملات خود جای داده است. كتابی كه به باور این قلم، پیش‌نیاز تمامی مطالعات سیاسی هر انسان دردمند و اهل دغدغه و علاقمند به ایران است.

پی‌نوشت:
1- رضاقلی، علی. جامعه شناسی نخبه كُشی (تحلیل جامعه‌شناختی برخی از ریشه‌های تاریخی استبداد و عقب‌ماندگی در ایران). چاپ بیست و دوّم. تهران: نشر نی، 1383 خورشیدی

۱۳۸۴ فروردین ۳۱, چهارشنبه

گردهمائی «اصلاح طلبان پیشرو» استان اصفهان با حضور مصطفی تاج زاده

بار دیگر لرزه‌های حادثه‌ای، ایران را در خواهد نوردید كه اگر نگوئیم مسیر ملت ایران را تغییر خواهد داد دست‌كم تأثیری شگرف بر آیندۀ ایران و ایرانیان خواهد داشت. اقتدارگرایان، سرخوش از فتح میدان‌های بی‌رقیب، آنچنان سرمست از پیروزی به چنگ نیامده، در هم‌آغوشی با معشوقه‌ی قدرت بر یكدیگر پیشی گرفته‌اند كه تمام ادعاهای خدمتگزاری و آبادگری آنان به سكه‌ی بی‌رونق بازار سیاست تبدیل شده است.
رود جاری امید نیز امروز، در مصاف با صخره‌های بزرگ پیش‌رو، جای خویش را به باتلاق تردید و یأس داده است و هیچ چیز جز برخاستن، نمی‌تواند سكوت سنگین این باتلاق را بشكند و مگر جز تردید و سكوت ما، چه چیز رمز پیروزی قدرت‌طلبان است؟

اما حكایت من و تو، حكایت ما ...
برآنیم تا بار دیگر گرداگرد یكدیگر بنشینیم و این خلوت و سكوت را با طنین گوش‌نواز دست‌هایمان كه برای همیاری و تجدید عهد دراز شده است، بشكنیم. تا در یك هم‌نوائی تاریخی نجوا كنیم: آمده‌ایم با تكیه بر همان عهد پیشین، گرد آمده‌ایم تا بار دیگر نیروی حیات را در كالبد طفل خسته و رنجور دموكراسی بدمیم. ایستاده‌ایم برای پشتیبانی مردی كه یاری و انتخابش، نه به گفته‌ی مخالفان، انتخابی از روی فریفتگی كلام شیوا و صورت زیبا، كه برگزیدن آگاهانه‌ی «اندیشه‌ی اصلاحات» است.
اینك «من و تو» هستیم، اینك «ما» هستیم و امید به دست‌های پُرمهر شما كه به پشتیبانی «اصلاحات» بار دیگر حماسه می‌آفریند.

میعاد ما: جمعه، دوّم اردیبهشت، مجوعه‌ی گسترش دانشگاه علوم پزشكی اصفهان
آغاز مراسم: 9:30 بامداد

۱۳۸۴ فروردین ۲۱, یکشنبه

گفتگو با مسعود بُرجیان نویسندۀ وبلاگ پیام ایرانیان

ساعت 9 جمعه شب، 19 فروردین، كه گفتگو را در مسنجر یاهو آغاز كردم باور نمی‌كردم تا دو ساعت و نیم بعد دوام بیاورم! دو ساعت و نیم، میخكوب روی یك صندلی داغ نشستم و به پرسش‌های دوست گرانقدر، اسد علی‌محمدی پاسخ دادم. متن گفتگو را در این آدرس بخوانید.

۱۳۸۴ فروردین ۲۰, شنبه

پاسداشت و اصلاح زبان فارسی با كدام رویكرد؟

یادداشت قابل تأمل دوست گرامی، جناب حسین جاوید با عنوان "فارسی‌تر بنویسیم!" دستمایه‌ای شد تا ف.م.سخن عزیز پاسخی به آن نوشتار دهد. نویسندۀ كتابلاگ در رد آن نقد، یادداشتی دیگر نگاشت. صاحب این قلم نه در قامت متخصص زبان پارسی، بل‌كه در كسوت یك عاشق و علاقمند ادب و فرهنگ پارسی خود دغدغه‌ی پویش و زنده نگاه داشتن آن را دارد. به همین سبب بر آن شدم چند نكته را پیرامون آن یادداشت و این نقد بنویسم. به باور این قلم حذف تعصب‌آمیز كلمات عربی كه با سرشت و روح زبان فارسی امروز درآمیخته‌اند همانقدر ناپسند است كه تلاش خطابه‌گویانی كه بر سر منابر برای هر كلمه‌ی سادۀ فارسی، معادل دشوار عربی آن را بكار می‌برند تا به خیال خام خود علم و دانش عربی و فقهی خویش را به رخ مردمان بكشند و شاید به گسترش دین خدا كمك كنند! نیز این تلاش بیهوده و بی‌حاصل همانند فخرفروشی دانش‌آموختگانی است كه با بكارگیری كلمات انگلیسی در سخنان خویش، بی‌مایگی علمی خود را در پس این كلمات پنهان می‌كنند. از این منظر، یافتن كلماتی كه "فارسی‌تر" باشند بر "آسان‌نویسی" كلمات برتری تمام دارد.

نویسندۀ یادداشت شش نكته را برای اصلاح زبان فارسی پیشنهاد داده است:
1) حذف تنوین عربی: نویسنده در این بخش پیشنهاد كرده است كه به جای كلمات عربی كه همراه تنوین نصب در زبان فارسی بكار می‌رود (نظیر احتراماً، متقابلاً، ضمناً، نسبتاً، صرفاً) از فارسی‌نوشته‌ی تلفظ آنها (مانند احترامن، متقابلن، ضمنن، نسبتن، صرفن) استفاده كنیم. به نظر نگارنده بسیاری از كلماتی را كه تنوین نصب عربی دارند، می‌توان به راحتی با تركیبی فارسی جایگزین كرد و این اشكال نازیبا و چشم‌آزار را بكار نبرد. به عنوان نمونه: احتراماً: با احترام- متقابلاً: در مقابل- ضمناً: درضمن- نسبتاً: به‌نسبت- صرفاً: به‌صرف- طبعاً: به‌طبع- اتفاقاً: از اتفاق- یقیناً: به‌یقین یا بی‌شك، قاعدتاً: به‌قاعده- كاملاً: به‌تمامی- معمولاً: به طور معمول- شخصاً: به‌شخصه[1] بدین صورت تعداد كلمه‌هائی كه تنوین نصب عربی دارند به چند مورد انگشت‌شمار كاهش می‌یابد كه گمان نمی‌برم نیازی به تغییر شیوۀ نگارش آنها باشد.

2) حذف واو زینت: نویسنده پیشنهاد كرده است كه حرف "و" در كلماتی نیز خواب، خواهر، خواهش و ... حذف شود و این كلمات بدین گونه نوشته شوند: خاب، خاهر، خاهش؛ از نگاه این قلم، حذف حروف یك كلمه بدلیل عدم تلفظ آنها نمی‌تواند دلیل محكمی باشد. همچنان كه ف.م.سخن عزیز اشاره كرده بود كلمات در نگاه خوانندگان به صورت "یك واحد تصویری" و "یك كل واحد" تصویر می‌شوند نه مجموعه‌ای از حروف مجزای به هم چسبیده. این ویژگی مختص زبان فارسی نیست. كلمه‌های فرانسوی از این نظر بی‌همتا هستند! كافی است به شكل غیرفارسی كلمه‌های "پژو" و "رنو" در پس خودروها دقت كنید تا انبوه حروفی را كه نوشته می‌شوند اما خوانده نمی‌شوند ببینید! البته ویژگی یك زبان اروپائی نمی‌تواند دلیلی در رد اصلاح این كلمه‌ها در زبان فارسی باشد. اما می‌توان لحظه‌ای درنگ كرد كه چرا اروپائی‌های شورشی تاكنون به اصلاح این شیوۀ نوشتار همت نكرده‌اند. از آن گذشته در زبان‌هائی چون انگلیسی به‌جای آنكه شكل كلمه‌ها را متناسب با طرز تلفظ آنها تغییر دهند، برای هر چیدمان حروف در كنار یكدیگر كه به ساختن كلمه می‌انجامد، طرز تلفظ خاصی وجود دارد كه فراگیرنده زبان باید این شیوۀ تلفظ را فراگیرد. درست به عكس راه حلی كه جناب جاوید پیشنهاد داده است!

3) ی به‌جای همزه (ء):
الف) بكارگیری حرف "ی" به جای همزه در پایان كلماتی نظیر جایزه‌ی نخست، كتابخانه‌ی ملی البته پیشنهاد نیكوئی است. هم به درست‌خوانی[2] كلمات در یك جمله كمك می‌كند و هم شكل نوشتار را زیبائی می‌بخشد. البته تا آنجا كه بنده نرم‌افزار word‌ را چك كرده‌ام فونت Tahoma‌ كه در بیشتر متن‌های اینترنتی استفاده می‌شود تنها قابلیت درج "ۀ" را دارد و از شناخت این حرف به صورت چسبیده به انتهای كلمه ناتوان است مانند "شیوۀ نوشتن" و "كتابخانۀ ملی"؛ اما در سایر قلم‌های word اینگونه نیست. قلم Lotus هر دو نوع تركیب را (چه ۀ چسبان چه غیر چسبان) پشتیبانی می‌كند. بنابراین ضرورت استفاده از "ی" به جای همزه محدود به كلمه‌هائی می‌شود كه "ۀ" به انتهای آنها چسبیده باشد.
ب) نویسندۀ گرامی در مورد بكارگیری "ی" به جای همزه در كلمه‌های نظیر راهنمائی و رهائی كه آنها را به راهنمایی و رهایی تبدیل می‌كند دلیلی ارائه نكرده است. به گمانم شیوۀ نخست نوشتار (كه اكنون استفاده می‌شود) به نحوه تلفظ نزدیك‌تر است تا پیشنهاد نویسنده.

4) اللاه به‌جای الله: این پیشنهاد نیز بر همان مبنای تغییر شكل نوشتار بر اساس طرز گفتار نگاشته شده است. به همان دلیل كه در بخش 2 آوردم این پیشنهاد نیز نمی‌تواند مقبول طبع چون منی افتد!

5) ت به‌جای ط:‌ پیشنهاد بكارگیری "ت" به جای "ط" كه از چند سال پیش نیز در نوشتار فارسی نمود یافته است به درستی به فارسی‌تر شدن كلمه‌ها كمك می‌كند و از میزان "بار عربی" این كلمات می‌كاهد؛ اتاق، باتری و بلیت به جای اطاق، باطری و بلیط؛ اما نمی‌دانم جز استثنای "حیاط" و "حیات" كلمه‌های دیگری نیز مستثنی هستند یا خیر؟

6) بكارگیری "الف" به جای "ی" در كلماتی كه به "ی" ختم می‌شوند: از نظر من كلماتی نظیر كبرا، موسا و حتا همسنگ كلماتی نظیر كبری، موسی و حتی هستند. بدلیل عادت خوانندۀ كلمه به هر دو شیوۀ نگارش می‌توان از هر دو طرز نوشتن استفاده كرد.

پی‌نوشت:
1- در مورد درستی كاربرد كلمه‌ی به‌شخصه، شك دارم.
2- ممكن است خواننده برآشوبد كه شما كه كلمات را "یك واحد تصویری" معرفی كردید و ضرورت حذف برخی حروف به دلیل عدم تلفظ آنها را به نقد كشیدید چرا در این مورد دغدغه‌ی درست‌خوانی كلمه را دارید و از تغییر شیوۀ نگارش این قبیل كلمات دفاع می‌كنید؟ پاسخ روشن است. در این موارد "شكل نوشتاری" خود كلمه مطرح نیست بل‌كه ارتباط آوائی آن با كلمات همسایه در میان است، از آن گذشته افزودن این "ی" خدشه‌ای به خود كلمه وارد نمی‌سازد زیرا این "ی" جزئی از كلمه نیست.

۱۳۸۴ فروردین ۱۷, چهارشنبه

مختصری دربارۀ «اخلاق وب‌نگاری»، بخش دوّم

پیش از آنكه ادامه‌ی این یادداشت‌های دنباله‌دار را پی بگیرم لازم است نكته‌ای را تذكر دهم. آنچه صاحب این قلم درباره این موضوع می‌نویسد تنها دیدگاه شخصی نگارنده است. نگارنده نه توان آن را دارد كه دیدگاه‌های خود را به دیگران تحمیل كند و نه در سر چنین سودای خامی می‌پروراند. نیز به خود اجازه نمی‌دهد از جانب سایر وبلاگ‌نویسان به نوشتن پاره‌ای اصول اخلاقی دست بزند و "قانون اساسی" بسازد، زیرا نه انتخابی در كار بوده است كه نماینده‌ای از جانب وبلاگ‌نویسان برگزیده شود و نه كسی چنین ماموریتی بر شانه‌های نحیف بنده گذاشته است و نه خود چنین حقی را برای خویش قائلم. هدف از نگارش این یادداشت‌ها گشودن دریچه‌ای است برای گفتگوئی صمیمانه و ثمربخش؛ همچنان كه ف.م.سخن عزیز نیز در پای مطلب پیشین اشاره كرده بود بیش از همه چیز، نظرهای انتقادی است كه به پُربار شدن این گفتمان مدد می‌رساند. پس مرا از لطف انتقاد خویش بی‌نصیب نگذارید! در ضمن از تمامی دوستانی كه با لینك به یادداشت پیشین (بخش اوّل) به گسترش موضوع كمك كردند سپاسگزاری می‌كنم.
*****
فضای سایبر فضائی "ناامن"‌است. این ویژگی برخاسته از طبیعت "مجازی" این فضا است. در این شهر، هر كس خود را آنچنان كه می‌پسندد می‌آراید و به نمایش می‌گذارد. ساكنان و كالاهای این شهر همانقدر كه جذاب و دیدنی هستند غیر قابل اعتماد نیز هستند. وبلاگ‌شهر بازتاب فردیتی است كه به هر دلیل مجال بروز و ظهور نیافته است، محلی برای عرضه بُعد سركوب‌شده‌ی انسانی. زمینی برای شكوفائی هر چه استعداد است، خواه در راه خیر، خواه در راه شر! چنین است كه برای هر وب‌نگار دو شخصیت شكل می‌گیرد، اولی در دنیای حقیقی و میان انسان‌های پیرامون و دومی در دنیای مجازی و میان انسان‌های ساكن این مكان؛ انسان‌هائی كه از شیوه فعالیت‌شان گرفته تا نحوه ارتباط‌شان و روابط متقابل‌شان، همه و همه در قالبی متفاوت و نو بروز می‌یابد و اینگونه یك "انسان تمام" زاده می‌شود. انسانی مجازی در كنار انسانی حقیقی. هیچ‌یك غیر واقعی نیستند. هر دو از یك سرچشمه برآمده‌اند اما در هر كدام "بخشی" از استعدادها و توانائی‌ها مجال بروز یافته است و این توصیف، البته وصفی از سر بی‌غرضی است! انسان دوم می‌تواند تنها ساخته و پرداخته‌ی همان انسان نخستین باشد، صورتی آراسته و پیراسته اما دروغین؛ یك خودِ اسطوره‌ای و دوست‌داشتنی اما میان‌تهی و شیاد؛ انسانی ساخته شده برای ارضای حس خودشیفتگی، عروسكی برای در میان چشمان مشتاق "همگان" قرار گرفتن، مجسمه‌ای برای قرار گرفتن در "مركز توجه" اهالی این شهر.
در میان اهالی این شهر، گروهی خط قرمز پررنگی میان این دو انسان كشیده‌اند. گروهی از بام تا شام در دنیای حقیقی به دنبال درد نان هستند و شامگاه به خلوت خویش پناه می‌برند تا جامه‌ی آن انسان دیگر را بپوشند. این گروه هیچ‌گاه این دو فضا را با هم نمی‌آمیزند، در هیچ گردهمائی وبلاگی شركت نمی‌كنند، چهره و نام خود را پنهان می‌كنند و از هر چه رابطه‌ای میان این دو انسان برقرار كند می‌گریزند. در مقابل گروهی این دو انسان را در یك كالبد جمع كرده‌اند. میان شخصیت حقیقی و مجازی این گروه هیچ تفاوت و مرزی وجود ندارد جز "ابزارهای متفاوت ارتباط" و "نمودهای حضور و فعالیت" كه جزئی از طبیعت این دو فضا است. گروهی نیز میان این دو نفس می‌كشند و با نسبتی متفاوت خود واقعی و مجازی را درهم آمیخته‌اند.
چون تمام پدیده‌های انسانی البته هیچ حكم "كلی"‌و "وبلاگ‌شمول" بر این فضا جاری نیست و نمی‌توان در قالب چند جمله، تعریفی جامع از این پدیده و انسان‌های ساكنش ارائه كرد. نیمی از آفت‌هائی كه وبلاگستان را مبتلا كرده است در سرشت این فضا نهفته است! سرشتی كه "مجازی" بودن، "نادیدن خالق اثر" و در فرجام كار "بی‌اعتمادی"، بخشی از عناصر مهم آن را تشكیل می‌دهند و یكی از آن آفت‌ها "ایمیل‌های افشاگرانه" نام دارد!
آفت "افشاگری از راه ایمیل" پدیده‌ای است كه پاره‌ای فعالان این عرصه با آن روبرو شده‌اند. فرستنده ایمیل برخلاف افشاگری عمومی در نظرخواهی‌ها یا وبلاگ، با لحنی دلسوزانه و از سر دوستی، به ترور شخصیت می‌پردازد. ضمیر ناخودآگاه بیشتر انسان‌ها نیز مستعد پذیرفتن چنین سخنانی است. تنها كافی است فرستندۀ ایمیل با چند جمله، آبرو و پیشینه یك نفر را بر باد دهد و در پایان با جمله "نمی‌توانم بیشتر از این موضوع را باز كنم" تیر خلاص را بر ذهن خوانندۀ انگشت به دهان مانده بزند!
اما آیا نادیدن وب‌نگاری كه در پس یك وبلاگ یا یك كالای اینترنتی نشسته است می‌تواند دلیلی برای داستان‌سرائی در وصف او و حمله‌ور شدن بر او باشد؟ صد البته خیر! درست است كه این فضا "ناامن" و "غیر قابل اطمینان" است اما به همان اندازه دلیل و برهان برای كشف چهرۀ واقعی وب‌نگار نیز اندك است چرا كه دسترسی به بیشتر نویسندگان ممكن نیست مگر آنكه نویسنده یا صاحب یك وبلاگ، خود نشانه‌هائی برای شناسائی خود برجای بگذارد. اینجاست كه دشواری امتحانی سخت پدیدار می‌شود.
بیشتر اهالی این شهر به حكم علاقمندی به اصل "هیچ كس مجرم نیست مگر آنكه خلاف آن اثبات شود" داد سخن می‌دهند و از حكومت و فرهنگ جامعه ناله سر می‌دهند كه:«آری، در این سرزمین، تنها بدلیل پوشیدن لباسی یا آراستن موئی یا گفتن كلامی انتقادی به یكباره انواع "تهمت و بهتان" بر سر انسان آوار می‌شود و تا به خود بیاید و قصد كند كه از حقوق پایمال‌شده‌ی خویش دفاع كند كوس رسوائی او را بر سر هر كوی زده‌اند» اما همین گروه با دریافت اولین "ایمیل افشاگرانه" دستی زیر چانه می‌زنند و نگاه را به سقف می‌دوزند و تمام حس شیرین تیزهوشی و زرنگی را در ذهن آمادۀ خویش جمع می‌كنند و ناگهان هویت و شخصیت یك فرد نزد آنها می‌شكند و فرومی‌ریزد و از فردا او "خائن و شارلاتان و دروغگو" لقب می‌گیرد. درد آنجاست كه نویسندگان پاك‌ضمیری در این دام می‌افتند كه خود نام "اصلاح طلب" و "روشنفكر" بر پیشانی دارند و بنیان نظر و نقدشان "اصل برائت همه انسان‌ها"ست. از اینجا سیكل معیوب و پایان‌ناپذیری از افشاگری‌ها شكل می‌گیرد و شایعه، قدرتمندترین رسانه‌ی ایرانی، به كار می‌افتد. این آلودگی تا آنجا گسترش می‌یابد كه حتی وب‌نگارانی كه در یك قرار وبلاگی در كنار یكدیگر به گفتگو مشغول‌اند در لابلای كلمات و پستوهای ذهن‌شان به دنبال دلایلی می‌گردند تا به اثبات پیش‌فرض خود (احتمال خائن بودن طرف مقابل) بپردازند.
وقتی دنیای حقیقیِ فعالان مجازی، اینچنین دستخوش سوء ظن شود مگر می‌توان توقع داشت كسانی كه از آمیختن دنیای حقیقی و مجازی گریزانند و یا ناتوان از حضور حقیقی هستند از این آفت در امان بمانند؟ وانگهی، مگر حضور و فعالیت یك وب‌نگار برای كشف اسرار دیگران است؟ اگر علت حضور در این میدان، گفتگو و نقد اندیشه و آموختن است و دستمایه‌اش خواندن و اندیشیدن و نوشتن، دیگر چه تفاوتی می‌كند كه نویسنده با كدام شخصیت خویش قلم می‌زند؟ هر انسانی در این دنیای مجازی (مانند دنیای حقیقی) باید مرز دوستی و رفاقت و صمیمیت میان خود و دیگران را به روشنی بشناسد و رابطه‌ی خویش را متناسب با هدف حضور در این میدان تعریف كند كه اگر جز این باشد ممكن است در شناخت دوست و دشمن به خطا رود و پشیمانی را نصیب برد!

۱۳۸۴ فروردین ۱۱, پنجشنبه

مختصری درباره «اخلاق وب‌نگاری»

دومین جلسه پالتاكی وب‌نگاران اگرچه پایان یافت اما بحث "اخلاق وب‌نگاری" همچنان نیازمند نقادی و موشكافی است. دنیای وبلاگ‌ها بنا به آزادی و بی‌مركزی حاكم بر آن، از هر نو قید و بندی رها شده ا‌ست. درست به همین دلیل، هر كدام از وبلاگ‌نویسان، از وبلاگ و كاركردهای آن تعریفی "شخصی" و "منحصر به خویش" ارائه می‌دهند. تعریفی كه در بسیاری موارد برای دیگران محترم اما فاقد ارزش است. هر چند دست یافتن به تعریفی همه‌پسند از "وبلاگ" بنا به ماهیت دنیای سایبر ایرانیان، امری محال است اما این امر نمی‌تواند ناقض تعریف و گفتگو بر سر اصول اخلاق وب‌نگاری باشد. اصولی حداقلی كه بیشتر وب‌نگاران در روابط متقابل، خود را متعهد به رعایت آنها بدانند.
*****
حسادت در رقابت و افشاگری برای بر زمین زدن رقیب، جزئی از فرهنگ ماست. وب‌نویسی و نظر‌گذاری نیز پاره‌ای از همین فرهنگ است. پس عجیب نیست اگر بازتاب صفات ناپسند اخلاقی را در روابط میان وب‌نگاران شاهد باشیم. اما این همه باعث نمی‌شود توهین و افترا را امری عادی قلمداد كنیم. فضای سایبر فضائی آزاد و رهاست. وب‌نگاران برای كنش و واكنش در چنین فضائی، تنها به "وجدان" خویش تكیه می‌كنند و هیچ عاملی جز آن، قادر به تغییر روش و منش آنان نیست. از این منظر، گفتگو بر سر كامنت‌های توهین‌آمیز و افشاگرانه بحثی به‌نسبت بیهوده خواهد بود، چه، هیچ نویسنده‌ای قادر به تاثیرگذاری شگرف، بر وجدان افراد دیگر نیست. این پدیده تنها در "برخی موارد" با نصیحت و انتقاد مشفقانه حل‌شدنی است. بهترین راه مقابله با هرزه‌نویسان، منزوی كردن آنان است. پاك‌كردن كامنت‌های توهین‌آمیز می‌تواند یكی از روش‌های منزوی ساختن این گروه باشد. این راه حل البته موقتی است زیرا قادر به نقد و درمان ریشه‌ای فرهنگ بیمار ما ایرانیان نیست اما جز صبر و بردباری در برابر این پدیده كاری نمی‌توان كرد.
در این میان "مرزهای توهین" هم تعریف ناشده باقی مانده است. میان وب‌نگاران از این نظر تفاوت‌های فاحشی وجود دارد. برخی از آنان كوچكترین كامنت تهی از تمجید و تعریف را توهین می‌پندارند و تحمل كوچكترین انتقاد نازك‌تر از برگ گُل را ندارند، در مقابل برخی دیگر از كنار فحش‌های ركیك به راحتی می‌گذرند مگر آنكه خطاب به خود آنان باشد! این آشفتگی و پریشان‌حالی در بسیاری مواقع نویسندگان پایبند به اخلاق را از كامنت گذاشتن در سایر وبلاگ‌ها و گشودن بخش كامنت‌ها در وبلاگ‌های شخصی‌‌شان بازداشته است. تقریبا بیشتر وبلاگ‌نویسان مشهور از كامنت گذاشتن به دلیل سوء استفاده هرزه‌نویسان از نام آنها برای توهین به دیگران، امتناع می‌كنند. بنابراین در عمل، هرزه‌نویسی كامنت‌گذاران بیمار، موجب از كار افتادن یكی از ابزارهای ارتباط دو سویه و عمومی در وبلاگ می‌شود. در كنار این موضوع، كامنت‌هائی كه بی‌توجه به محتوای یادداشت، از صاحب وبلاگ می‌خواهند به آنها هم سری بزنند توهین‌آمیز هستند زیرا بدون كوچكترین احترامی به یك نوشته، از فضای وبلاگ برای هدفی كاملا شخصی استفاده كرده‌اند. حتا نمی‌توان این مورد را در مورد یادداشت‌های بدون محتوا، قابل پذیرش دانست زیرا همان یادداشت به ظاهر بی‌ارزش برای ما، ممكن است در نزد خالقش، بسیار گرانبها باشد. از دیگر آلودگی‌های بخش نظرخواهی، نظرهای بی‌صاحب یا بی‌نشان است كه فرد نظردهنده بی‌آنكه كوچكترین نشانی از خود باقی بگذارد و مسؤولیت سخن خویش را بپذیرد، از این فضا به نفع خود بهره می‌گیرد.

این نكته نیز گفتنی است منحصر كردن بحث اخلاق وب‌نگاری به نظر‌گذاری و آداب آن از دامنه وسیع موضوع می‌كاهد. اخلاق وب‌نگاری در عمل به روابط متقابل میان وب‌نگاران می‌پردازد. لینك دادن به وبلاگ‌ها یا نوشته‌های دیگران در هنگام نام بردن از آنان یا نقل نوشته‌ای از آنان، به برقراری یك رابطه‌ی مؤثر میان دو وبلاگ یا دو نویسنده كمك می‌كند. در واقع نویسنده‌ی یك وبلاگ با این كار به نویسنده‌ی دیگر و خوانندگان خود احترام می‌گذارد. به طور مثال به این مقاله[1] نگاه كنید. نویسنده در دو مورد از یادداشت‌های آقایان مهاجرانی و بهنود نام برده است. اما به هیچ كدام از آنها لینك نداده است!

در یادداشت‌های بعدی به موضوع‌هائی نظیر "لینك دادن متقابل"، "شكل لینك دادن"، "نام مستعار"، "گفتگوی نویسندگان داخل و خارج از كشور" و "كیش شخصیت در وبلاگستان" خواهم پرداخت. نیز در یادداشتی مستقل ماهیت "مطالب وبلاگی"‌ را به نقد خواهم نشست.

پی‌نوشت:
1- هنگام نگارش مقاله‌ی "گنجی و رنجی مدام" به عمد به آن دو نوشته لینك ندادم تا از آن به عنوان یك مثال در این یادداشت استفاده كنم. از سوی دیگر هدفم سنجش واكنش خوانندگان بود. شوربختانه هیچ خواننده‌ای به این كار خطا (كه به عمد و برای امتحان دیگران انجام گرفته بود) اعتراض نكرد!

۱۳۸۴ فروردین ۶, شنبه

به یاد وجود نازنینی كه اُسطوره می‌نمود

ششم فروردین هر سال حتی اگر در زیباترین مناطق باشم و در اوج سرمستی و خوشی، باز هم سایه‌ی غمی دیرین وجودم را فرا می‌گیرد. البته رسم نیست كه در روزهای نوروز كه به قاعده باید روزهای سرخوشی ایرانیان باشد سخنی مكدركننده بر زبان آوریم اما شاید روا نباشد این روز بگذرد و از آن وجود نازنین یادی نكنم كه اگر چنین شود نه رسم وفا را بجا آورده‌ام و نه رسم امانت را؛
*****
مرد نازنین نه با سیاست میانه‌ای داشت و نه با جنجال‌ها و غوغاهای كم‌سوادانی كه یك شبه تحلیل‌گر سیاسی می‌شوند. در هنگام شور و هیجان جمع شدن تنی چند از آشنایان و بالا گرفتن بحث سیاسی كه در ابتدای پیروزی انقلاب به منظره‌ای تكراری در هر خانه‌ای مبدل شده بود، به گوشه‌ای می‌رفت و به كار خود مشغول می‌شد بی‌آنكه حتی لحظه‌ای در اینگونه گفتگوها شركت كند. هر زمان لحظه‌ای فراغت می‌یافت از دیدار دوستان و آشنایان دریغ نمی‌كرد. دیدارهایش كوتاه بود و صمیمی و بی‌تكلف. بر لب ایوان می‌نشست و استكانی چائی می‌خورد و وقتی با اصرار او را به درون خانه دعوت می‌كردند فروتنانه و لبخند به لب، به شلوار خاكی شده‌ی خود اشاره می‌كرد و آرام می‌گفت: «دیگر شلوارم خاكی شده است. باشد برای یك وقت دیگر».
از كار و كوشش خسته نمی‌شد. خانواده و كودكانش را بسیار دوست می‌داشت. ازدواجش را با عشق آغاز كرده بود و ثمره‌ی آن دو كودك خردسال بود. نجیب و آرام بود و كوچكترین نشانه‌ای از بدخواهی در رفتارش وجود نداشت. از نفرت بیزار بود و هرگز كینه‌ی كسی را به دل نمی‌گرفت. جز آنچه را اعتقاد داشت انجام نمی‌داد. به فخرفروشانی كه به سبب افزونی صفرهای حساب بانكی خود، قدر و قیمت و موقعیتی برای خویش فراهم آورده بودند و پیرامون‌شان را انبوهی از كاسه‌لیسان انباشته بود بی‌اعتنا بود. با این گروه با غرور و تكبر برخورد می‌كرد و در برابر خواست‌های ناحق‌شان می‌ایستاد. اگر چه به ندرت ترش‌رو می‌شد و از كوره در می‌رفت، اما اطرافیان جملگی می‌دانستند كه لحظه‌ای بعد همین خشم و خروش نیز فرو می‌نشیند و این پرخاش، برخاسته از عمق دل مرد نیست كه ژرفای دلش پاك‌تر از این بود كه آلوده‌ی خشم و غضب شود. برای همه طلب بهروزی و پیروزی می‌كرد. در تمام عمر اگر چه بدخواهانی داشت اما از دشمن‌تراشی بری بود.
شامگاه پنجم فروردین سال 61 فرا رسید. نماز مغرب و عشاء را با حالتی روحانی خواند. سیمای ایران اخبار جنگ را پخش می‌كرد. برخاست و به سراغ كمد رفت. ساعت مچی را از دست خود باز كرد و با نظم و ترتیب در كنار دفترچه حساب بانكی و مدارك شخصی‌اش گذاشت، جائی كه هر كس به راحتی آنها را بیابد. سند منزلی را كه تنها هجده روز بود از خریدنش می‌گذشت دم دست گذاشت. شاید آهی كشید و به خانه نظری انداخت. تنها یك هفته از اسباب‌كشی به خانه‌ی نو می‌گذشت و این اولین منزلی بود كه او خریده بود. شب‌هنگام به خواب رفت و دیگر هرگز برنخاست و به این سادگی پایان مردی كه تنها 29 بهار را دیده بود رقم خورد. خداوند، آرام‌ترین مرگ را به او هدیه كرد، به پاس عمری پاك‌زیستن، پاك‌ماندن و پاك‌خوردن، به پاس عمری نجابت و آرامش كه آزارش به هیچ‌كس نرسید. همین است كه اكنون كه 23 سال از آن روز می‌گذرد هیچ انسانی از او گله‌ای ندارد و به گاه شنیدن نام او، آه‌ از نهاد دوستان و خویشانش برمی‌خیزد. مرد نازنین اُسطوره نبود اما پهلو به پهلوی اُسطوره می‌زد. مگر می‌توان عمری زیست و حتی یك دشمن نداشت جز همان جماعت فخرفروش كه مقاومت مرد را در برابر افزون‌طلبی‌شان، لجبازی معنا می‌كردند؟ مگر می‌توان با نجابت خویش حتی بدخواهان را شرمنده ساخت؟ او ثابت كرد كه آری، می‌توان.

خدایش بیامرزد كه نازنین پدرم بود و عمری مرا در حسرت یك جفت شانه‌ی مردانه تنها گذاشت.

۱۳۸۴ فروردین ۵, جمعه

امید انقلاب مخملین در تهران؟!

جای شگفتی نیست اگر قرن بیست و یكم را قرن «انقلاب‌های مخملین» نام‌گذاری كنیم. تحلیل‌گرانی كه سلسله اتفاق‌ها و تغییرات سیاسی منطقه خاورمیانه را به ویژه پس از حادثه 11 سپتامبر و اعلام نقشه "خاورمیانه جدید" توسط آمریكا دنبال می‌كنند به راحتی می‌توانند نشانه‌های همبستگی دگرگونی‌های منطقه‌ای را مشاهده كنند. حوادثی كه از گرجستان آغاز شد و اُكراین و امروز، قرقیزستان را درنوردیده است. نكته‌ای كه اما اینجا قابل بحث است امید برخی به برپائی انقلاب مخملین در ایران است. ایران اما از چند جهت با كشورهای استقلال‌یافته شوروی و صد البته با لبنان متفاوت است.
نخست: ساختار سیاسی جمهوری‌های آسیای میانه محل نزاع میان دولتمردان و مخالفان آنها نیست، بلكه شیوه اداره كشور و سوء استفاده از قدرت است كه در این كشورها جرقه‌ی انقلاب‌های بدون خونریزی را افروخته است. در حالی كه در ایران، نخستین اختلاف در میان طیف رنگارنگ منتقدان و مخالفان نظام حاكم، شكل و قالب ساختار سیاسی است. نیازی به بازگفتن نیست كه فروپاشی بنیانی یك ساختار سیاسی به وقوع دوره‌ای از هرج و مرج‌های غیر قابل كنترل، ختم خواهد شد. حتی در مقطع تاریخی پس از انقلاب 57 تا برگزاری رفراندوم قانون اساسی، با مبنا قرار گرفتن قانون اساسی شاهنشاهی، اختیارات و وظایف اركان حكومت و به ویژه شاه به نهادهای مختلف واگذار شد تا امكان اداره حكومت فراهم شود. بنابراین حتی اگر شاهد برپائی انقلابی مخملین در تهران باشیم (كه به نظر من بسیار بعید است) در نخستین گام بعد از پیروزی شاهد پراكندگی و آشفتگی گروه‌های منتقد و مخالف بر سر ساختار قدرت خواهیم بود. ممكن است عده‌ای خُرده بگیرند كه این وضعیت موقتی است و حداكثر تا برگزاری "رفراندوم قانون اساسی" تداوم خواهد یافت. شوربختی اینجاست كه با توجه به فضای ذهنی حاكم بر گروه‌های مختلف ایرانی، پذیرش نتایج چنین رفراندومی امری آسان نخواهد بود و احتمال وقوع درگیری‌های خونین و مسلحانه با اكثریت پیروز و حاكم، كم نخواهد بود.
دوم: در كشورهای استقلال یافته‌ی آسیای میانه، یك اپوزیسیون متحد و قدرتمند در برابر دولت مركزی صف‌آرائی كرد. در حالی كه گروه‌های اپوزیسیون ایرانی، اكنون كه هیچ قدرتی در اختیار ندارند از نشستن پشت یك میز و گفتگو ناتوانند. زیرا بیش از هر عاملی، كیش شخصیت و نفی دیگران به تداوم حیات چنین گروه‌های مدد می‌رساند، حال مشخص است این گروه‌ها به محض دستیابی به حاكمیت چه جنگ قدرتی را آغاز خواهند كرد. تاخیری كه در پیروزی مخالفان در قرقیزستان پدید آمد و تردیدی كه ناظران نسبت به پیروزی آنان در تحلیل‌های خویش ابراز می‌كردند ناشی از همین عامل مهم بود. در قرقیزستان نیز اپوزیسیون متحد و قدرتمندی وجود نداشت و اكثر رهبران مخالف نیز در زندان به بند كشیده شده بودند بنابراین امكان راهبری جنبش را عملا از دست داده بودند. تنها پس از آزادی این گروه از رهبران از بند زندان بود كه انقلاب مخملین قرقیزستان شكل و نظم ذاتی خود را بازیافت.
سوم: مردم كشورهای استقلال‌یافته پس از یك دوره طولانی حاكمیت شوروی، در عمل قادر به درك و پذیرش حاكمیت تمام عیار دینی (یك حكومت بنیادگرا) نیستند. تجربه شكست جنبش اسلام‌گرایان تاجیكستان به رهبری عبدالله‌نوری كه در نهایت به امضاء قرارداد صلح و تقسیم مناسب حكومتی انجامید نشان می‌دهد حتی در كشوری چون تاجیكستان كه از نظر فرهنگی و تاریخی بیشترین شباهت را به ایران دارد و مذهب در آن نفوذ فراوانی داشته است، بنیادگرایان قادر به برتری مطلق سیاسی و تشكیل حكومت نبودند. نیز مردمان این كشورها با مساله‌ای به نام "فرهمندی قدرت روحانیت" مواجه نیستند. سكولاریزم در این كشورها یك معیار از پیش پذیرفته شده است. در واقع تصور روال حكومتی دیگر، در این كشورها امری نزدیك به محال است! منتها در ایران نفوذ فراوان مذهب با قرائت‌هائی به غایت متفاوت و متناقض و گسستگی و تقابل نسل سوم و نسل‌های پیشین موقعیتی ناپایدار و كاملا غیرقابل پیش‌بینی را رقم خواهد زد كه امید به انقلاب مخملین در تهران را به یأس مبدل می‌كند.
چهارم: مردم ایران امروز دچار نوعی انفعال سیاسی هستند. بی‌تفاوتی نسبت به سرنوشت جامعه، اكنون به عنوان عنصری پررنگ در رفتار سیاسی ایرانیان جلوه‌گر شده است. از این منظر نیز نمی‌توان امیدی به خیزش مردم داشت. آنچه زیر عنوان "جنبش چهارشنبه سوری" در نوشتار برخی نویسندگان خارج‌نشین در روزهای پیشین دیده شد چیزی جز "توهم یك جنبش" نیست. جنبشی كه حتی اگر پا بگیرد، در بهترین حالت، چون حركت‌های آشوبگرانه اوباش در خرداد چند سال پیش رُخ خواهد نمود كه جنبشی فاقد رهبری، بدون سازماندهی و تهی از فاكتورهای اولیه یك حركت سیاسی-اجتماعی و در فرجام كار، ناگزیر محكوم به شكست خواهد بود.

گنجی و رنجی مدام

از روزهای پیش از عید كه دكتر مهاجرانی یادداشتی به یاد اكبر گنجی نوشت هر روز این ایام نوروز را با یاد او سپری كرده‌ام. اولین بار نام او را در مجله وزین و پرمحتوائی كه منتشر می‌ساخت دیدم. او و بسیاری از نویسندگان آن مجله، بعدها در روزنامه‌های دوم خردادی به روشنگری پرداختند و در میان نخبگان ایرانی نامی شدند. از آن جماعت اهل قلم، بیشترشان امروز یا در چهار گوشه جهان آواره‌اند یا در كنج انزوای اجباری، شمشیر قلم‌شان در غلاف سكوت می‌پوسد؛ "نگاه نو" در كنار "كیان" محل گردآمدن روشنفكران و نخبگان بود. پایه‌های تئوریك جنبش دوم خرداد (اگر بتوان آن را جنبش یا حركتی اجتماعی نامید) در همانجا ریخته شد. مقالات و یادداشت‌های آن مجله هنوز پس از گذشت این سال‌های پر فراز و نشیب، خواندنی و قابل تامل‌اند. چنان كه نوشته‌های روشنفكران عصر مشروطه چنین‌اند! وقتی وضعیت امروز را اینچنین می‌بینم از تكرار پاره‌ای سخنان، هراس به دل راه نمی‌دهم و به این بهانه كه سال گذشته یا چندی پیش به اشاره‌ای، سخنی را بر صفحه كاغد نقش كرده‌ام از بازگفتنش طفره نمی‌روم. مگر مغز و هسته‌ی تحلیل تاریخ ایران را واژه "تكرار" تشكیل نمی‌دهد؟! بگذریم.
او بیش از تمام زندانیان مشابه رنج مدام زندان را تحمل كرده است، از درون سلولش "صدای سرفه‌های تاریخ" می‌آید و باز هم با این همه رنج و درد از شاداب‌ترین زندانیان است. از این نظر در میان زندانیان كم‌نظیر است. جز این هم نباید باشد. چنین نویسنده‌ای كه با آگاهی تمام، قلم را در دست گرفت و رازها و اسراری را افشا كرد كه هیچ‌كس، آری هیچ‌كس جرات بازگوئی آنها را به خود نمی‌داد مگر می‌تواند در تمام لحظاتی كه مشغول نوشتن و نورافشاندن بر تاریك‌خانه‌ها بود از فرجام كار بی‌خبر مانده باشد؟ آیا جز این است كه او می‌دانست نوشتار او "بازی با مرگ" است؟ گنجی در تمام دورانی كه با شور و شوق می‌نوشت به "عهد ازلی قلم" می‌اندیشید. او "نقش تاریخی" خود را در پیشبرد جنبش دموكراسی‌خواهی ایرانیان، تمام و كمال انجام داد، همین است كه امروز اینگونه آرام و خُرسند است.
گنجی قیمت و بهای این زندان را نیك می‌داند. كسی كه "رسالت تاریخی" خود را به درستی شناخته و "صلیب مرگ" خویش را بر دوش كشیده خوب می‌فهمد این زندان و انزوا به كدام بهانه و علت، در تقدیرش رقم خورده است و چه باك، وقتی رسالت تاریخی به بهترین وجه به انجام رسیده باشد و به جای گام‌های آهسته، جنبش اصلاحات با آن نوشته‌ها جهش‌ها كرده باشد. فایده دادگاه عبدالله نوری مگر جز گام‌های بلند جنبش اصلاحات و فرو ریختن دژ نفوذناپذیر بسیاری از تابوها بود؟ رویكرد ‌نسبتا عقلانی امروز حاكمیت ایران نسبت به مساله فلسطین جز وضعیت منطقه و فشارهای بین‌المللی، حاصل درهم شكستن خط قرمزهای مصنوعی و خودساخته در حوزه سیاست خارجی است. خط قرمزهائی كه عبدالله نوری در روزنامه‌ی خرداد آنها را درنوردید و در دادگاه از آن انتقادها، با شیواترین بیان دفاع كرد.
گنجی اما باز هم یگانه است. هم او، هم مخالفانش و هم مردم می‌دانند دلیل در بند افكندن او چیست. كنفرانس برلین و مضحكه حزب كمونیست كارگری و دیگر گروه‌ها در آن جلسه همه بهانه‌ای بیش نبود. حاصل آن همه كند و كاو و اشاره‌ی او شاید امروز تازگی نداشته باشد كه زمانه نو شده است و ذائقه‌ها دگرگون گشته و گشودن آن پرونده به قصد یافتن بانیانش چندان رغبتی در كسی ایجاد نمی‌كند اما حاصل كار در تاریخ معاصر ایران بی‌نظیر است. اثبات سر برآوردن خشونت‌بارترین اعمال از قلب منحرف‌ترین قرائت‌ها از دین و دریدن چهره عریان تزویر، یادگار كوچكی در تاریخ روشنفكری ایران نیست.
نام گنجی اما دل‌ها را پر از حسرت می‌كند، بار دیگر كتاب‌هایش را ورق می‌زنم. آه حسرت در هوا می‌پاشم و غبار غم چهره‌ام را درهم فرو می‌برد. به مقاله‌هایش چشم می‌دوزم. گوئی نمی‌توانم باور كنم روزگاری نه چندان دور، در این سرزمین، مقاله‌هائی بر این سبك و سیاق منتشر می‌شد و آتش بر جان هر شوریده‌ای می‌زد، هم درباره پرونده قتل‌های زنجیره‌ای و هم در نقد محافظه‌كاران و بیش از همه آنجا كه ریشه‌ی فرهنگ تاریخی این خاك را به تیغ قلم از پیرایه‌ها می‌زدود و چقدر در این راه بی‌پروا بود. به راستی كه عنوانی برازنده بر كتاب‌هایش نهاده است: آسیب‌شناسی گذرا بر دولت دموكراتیك توسعه‌گرا. با دیدن چنین كتاب‌هائی است كه می‌گویم "حسرت" و "تكرار" دو واژه كلیدی تحلیل شكست‌های ایرانیان است؛ حسرتی بر گذشته نوستالژیك و حسرتی بر آینده‌ی پیچیده در ابهام.
گنجی اما هنوز زنده است. هنوز در فضای "تفكر" نفس می‌كشد. انتشار "مانیفیست جمهوری خواهی" نشان داد گنجی با تمام رنج و انزوائی كه در آن گرفتار آمده باز هم به بازبینی راه رفته و موشكافی راه پیش رو همت گماشته؛ گنجی هنوز هم سوژه‌ساز است و پُر از شوریدگی كه اقتضای یك روح ناآرام جز این نیست. گنجی، گنجی عظیم در انبان حافظه تاریخی مردمان این سرزمین است. گنجی كه زمان نتوانست غبار كهنگی و روزمرگی و فراموشی بر سر و رویش بنشاند اگر چه با بسیاری از نام‌آوران تاریخ چنین كرد. و اكنون زمزمه مام میهن را می‌شنوم كه چون مادر حسنك وزیر مردانه می‌نالد: بزرگا مردا كه این پسرم بود ...

۱۳۸۴ فروردین ۱, دوشنبه

آخرین مناسبت سرد سال 83: نوروز 84!

می‌گویند عید شده است. تقویم هم همین را می‌گوید. اما من نمی‌توانم باور كنم. دیگر از شور و شوق اندك سال‌های پیش برای رسیدن این روز و آن لحظه نیز خبری نیست. این جا عید، بی‌عیدانه است. اگر آواز چكاوك‌ها و نجوای گنجشك‌ها و چهچه بلبل‌ها روی این درخت سیب حیات‌مان نبود كه من هرگز حتی از روی تقویم هم آمدن عید را باور نمی‌كردم. بعد از دوم خرداد سردی كه حتی پرچمدارانش یادی از او نكردند، بعد از بهمن‌ماه كه بسیاری سكوت كردند و دم برنیاوردند، این نوروز سرد و بی‌فروغ، آخرین مناسبت سوت و كور سال 83 است. دست به قلم بردم تا چند خطی از نوروز بنویسم. دیدم تمام آنچه گفتنی‌ست در شعر دوست گرانقدرمان جناب بیژن صف‌سری آمده است. بخوانید و زمزمه كنید؛

سال نو می‌شود،
دریغ، دلمان تازه نشد،
تن هر شاخه‌ی بی‌بر،
از برگ سبز می‌شود،
اما تن ما از جور غم آزاد نشد،
باز هم در حسرت پرواز،
آسمان را بو می‌کشیم،
ضجه‌ها هست هنوز،
شهر از ظلمت شب، آزاد نشد.
به گمانم سال،
باز هم سال قحطی عشق باشد،
که هزار گهواره ی عشق می جنبد،
اما بذر عاشقی کمیاب است.
باز هم شادمانی بی‌دلیل که حسرت را مرهمی نیست،
باز هم بوی عید و بوی نای عشق می آید،
باز هم صلیب تقدیر را بر دوش باید کشید،
باز هم از سکوت و صبوری سخن باید گفت.
کنایه به عید می‌زنم،
عید بی‌عیدانه
بر شما مبارک باد.

پی‌نوشت: عكس از وبلاگ شادي شاعرانه.

۱۳۸۳ اسفند ۲۸, جمعه

فرشته‌ای در قامت ایران‌بان

از در كه وارد شد به احترامش از جا برخاستم. چهره‌اش ناآشنا می‌نمود. دوست نازنینی كه كنارم نشسته بود و از سال‌ها پیش او را می‌شناخت به نام خانوادگی صدایش كرد. نامش در ذهنم جرقه‌ای زد. در راهروهای تو در توی ذهن مشغول كند و كاو سابقه‌ی این نام بودم كه همان دوست، به نام كوچك صدایش كرد و جویای حالش شد. باورم نمی‌شد. پس صاحب این چهره‌ی لاغر و تكیده همان خانم "فرشته قاضی" است. چهره‌اش هیچ شباهتی به عكس‌هائی كه از او در سایت‌های اینترنتی منتشر شده بود نداشت. این را خود نیز اذعان می‌كرد وقتی وضعیت جسمانی كنونی خود را بسیار بهتر از روزهای پس از آزادی از زندان توصیف ‌كرد.
پیش از این دیدار، وبلاگش را یكی دو بار دیده بودم. آدرس وبلاگش را پرسیدم. با یادآوری اینكه چندی است وقت به روز كردن وبلاگش را نیافته، آدرس را به من داد. حالا خواننده دائم وبلاگش شده‌ام. صفحه نخست وبلاگ او بیش از هر چیز معرف دغدغه‌های اوست. لیستی از نام‌ها، كه از افسانه نوروزی و تلاش خانم قاضی برای رهائی او از حكم اعدام آغاز می‌شود و با آرش سیگارچی و كبری رحمانپور ادامه می‌یابد و به مجتبی سمیعی‌نژاد ختم می‌شود. او همچنان دغدغه‌های اجتماعی پیشین خویش برای دفاع از حقوق انسان‌های دربند را حفظ كرده است و در این راه از نوشتن نامه‌ی سرگشاده و وقت نهادن برای گفتگو و تعامل با طرف‌های ماجرا نیز ابائی ندارد. بیش از تمام این جملات وصفی، نام وبلاگش و شعری كه بر بلندای آن نهاده است مُعرف اوست:

وبلاگ ایران‌بان؛ می‌دانستند دندان برای تبسم نیز هست و تنها بردریدند.

۱۳۸۳ اسفند ۲۶, چهارشنبه

حلبچه آرام بخواب. صدام‌ها بیدارند!

حلبچه آرام بخواب. سال‌هاست كه دیگر كسی نوبهار تو را سیاه‌پوش نمی‌كند. حلبچه آرام بخواب. كودكانت را در آغوش بفشار. به آنها گرمای زندگی ببخش. لبان عنابی دختركانت را از سیاهی این همه تباهی پاك كن و آنها را به میدان پایكوبی و دست‌افشانی روانه كن. آخر یكی دو روز دیگر عروسی بهار است. تمرین رقص كرده‌ای؟ می ناب را از كوزه بیرون آورده‌ای؟ لباس‌های تازه‌ات كجاست؟
حلبچه آرام باش. سال‌هاست كه بر جای جسد خشكیده مردمانت، گلهای شقایق روئیده‌اند. سال‌هاست دیگر كسی صدای ضجه مادرانت را نمی‌شنود. حلبچه آرام باش. عروسی بهار تو به خون كشیده شد و عاملانش چندی است به بند گرفتارند، اما چه سود؟ حلبچه مبادا زیبائی كوه‌ها و سرسبزی دشت‌هایت، حكایت آن روز سیاه را از ذهنت بیرون كند. حلبچه، نمی‌توانم با تو سخن بگویم. تنها می‌توانم سرت را كه به زانوی غم فرو رفته است با نوك انگشتم بلند كنم و بگویم: اشك‌هایت را پاك كن. زندگی جاری است. در برگ برگ این درختان تناور، در سرخی وهم‌انگیز لاله‌های وحشی تو، آری، خون فرزندان پاك تو جاری است.
حلبچه، فرزندانت را بار دیگر به آغوش خود بخوان. به آنها بیاموز كه اگر نمی‌توانند فراموش كنند دست كم "ببخشند". بگذار این چرخه باطل، این آرزوی مرگ مداوم، هر كس برای دیگری، آری بگذار این آرزوی مداوم جائی بمیرد كه صدام‌ها بیدارند و جهان هنوز "مرگ" را می‌زاید. بگذار یكبار، فقط یكبار، من و تو، همان سر در گریبان فرو برده‌های بی‌تاب، به جای انتقام، فریاد بخشش و عبرت سر دهیم شاید این قطار، در ایستگاهی بایستد. آهای، قطار عربده‌كشان تشنه‌ی جنگ را نگاه دارید. می‌خواهم پیاده شوم. حال تهوع دارم....

پی‌نوشت: "روز داوری؛ وقایع نگاری كوتاه از یك فاجعه‌ی از پیش تعیین شده"